محمد معصوم البكري ( نامى )
146
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
مير عبد الفتاح ولد مير فاضل خبر فوت برادر شنيده بى طاقت گشت ، و از ميرزا شاه حسن رخصت حاصل نمود . مشار اليه چون نسبت دامادى به مير قاسم كپنك پوش « 1 » داشت ، ميرزا شاه حسن مير قاسم را فرمود كه او هم با جماعة خود برود ، مبادا عبد الفتاح بى جلوى كند . مير عبد الفتاح باتفاق مير قاسم بدانجا رسيده نعش برادر خود را به بهكر فرستاد ، و خود چند گاه توقف نمود و قابو مىجست . روزى بر خيل رحمو دهر سوار شده جمعى كثير از بلوچ و مردم ديگر را بقتل رسانيدند ، و تا حدود مو رسيده كارزارى غريب نمود . بلوچان هزيمت يافتند . عاقبة الامر مردم دهر در ميان انداخته مصالحت نمودند ، و قرار يافت كه از بهتى واهن حد سند مشخص باشد . مير عبد الفتاح در بهتى واهن سكونت ( f . 107 a ) نموده چند وقت آنجا بود ، و برادر زاده مير محمد قلى را با خود مىداشت ، تا آنكه شبى خبر آوردند كه مواشئ اوباره را بلوچيان تاختند . مير عبد الفتاح از خانه سلاح پوشيده بر آمده پارهء راه رفت « 2 » . چون هوا در نهايت گرمى بود ، حرارت غريب در مزاج او تصرف نمود ، به حدى كه تا به خانه آوردن از دست رفته بود . و بعد از وقوع اين دو امر در سال نهصد و سى ميرزا شاه حسن داعيهء تسخير ملتان نموده حكم فرمود كه امرا و لشكريان همه به بهكر آمده استعداد دو ساله لشكر بكنند . ذكر مجملى از بعضى وقايع كه در اثناى اين عزيمت واقع شد چون ميرزا شاه حسن تصميم عزيمت ولايت ملتان پيشنهاد همت ساخت ، خواست كه اول خاطر از دغدغهء جمعى از مردم ارغون و تكدر و هزاره كه در ولايت سيوى مع كوچ مانده بودند فارغ سازد . بايلغار با هزار سوار در عرض يك هفته به سيوى رسيده و قلعهء سيوى را مرمت فرموده و به
--> ( 1 ) ح : كيبك ؛ ر س : كنك پوش ( 2 ) م : تاخت